71 Views
2018 Feb 28Cultural
img

حامد شهبازی دانش آموخته دکترای روابط بین الملل

چکیده:
تاریخ نویسان که در قبال سیاست خارجی دغدغه دارند به سیاست خارجی به منزله موضوعات سیاسی، امنیتی و اقتصادی می‌نگرند. جنبه فرهنگی سیاست خارجی یک «حوزه گسترده و متنوع» محسوب می شود که این تاریخ نویسان از افتادن در دام آن خودداری می کنند.
این امر به طور فزاینده ای مورد اذعان قرار گرفته است که موضوعات فرهنگی در روشهایی که حکومتها با یکدیگر برخورد می‌کنند، دارای اهمیت است اما در این رابطه اقدام کمی صورت گرفته است که دولتها چگونه در روابط میان خود به موضوعات فرهنگی اهمیت می دهند. مقاله حاضر در تلاش است تا پیشنهادهایی ارائه داده و ادبیات مرتبط را (البته از نظر نظریه پردازان آمریکایی) در قبال رابطه فرهنگ و سیاست خارجی مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد  و به دنبال ارائه پاسخی برای این پرسش است که  «فرهنگ مبنای سیاست خارجی، بخشی از آن یا منبع آن محسوب می شود؟» در پاسخ می توان گفت که «فرهنگ درعین حال که تابع سیاست خارجی یا سیاست خارجی تابع فرهنگ درنظر گرفته می‌شود به عنوان منبع غیر قابل تفکیک از سیاست خارجی از اهمیت برابری با منابع سیاسی، امنیتی و اقتصادی برخوردار است.»
کلیدواژه ها: فرهنگ، سیاست خارجی، دیپلماسی فرهنگی، هژمونی فرهنگی، نظریه قدرت نرم،
مقدمه:
« محدودیتهای روش شناختی مطالعه فرهنگ و سیاست خارجی»
چرا فرهنگ مورد علاقه تاریخ‌نویسان مسائل دیپلماتیک نبوده است؟ یک دلیل واضح این است که «فرهنگ»، برداشتی غیر‌قابل اجماع و اتفاق نظر و پیچیده به نظر می رسد. انسان شناسان که حوزه نخستین پژوهش‌هایشان «فرهنگ» است با این برداشت سالهاست که دست به گریبان هستند و هنوز هم برای دستیابی به اجماعی درباره اینکه فرهنگ چیست، راه بسیار طولانی در پیش دارند و از این رو تعجبی ندارد که چرا مورخان دیپلماسی، دانشمندان علم سیاست و دیگران از فرورفتن در چنین باتلاقی، درنگ کنند.
دیگر دلایل اجتناب صاحبنظران از توجه به فرهنگ در تحلیل سیاست خارجی به ماهیت روش شناختی فرهنگ باز می گردد.
نخست آنکه، گنجاندن فرهنگ در تحلیل سیاست خارجی معمولاً به منزله به میان کشیدن بازیگران غیر سنتی است. بازیگرانی که به طور سنتی به «تشکیلات سیاست خارجی» گره می‌خورند، بسته به مسئله مطرح شده شامل گروه فراگیر و متنوعی چون هنرمندان، روزنامه نگاران، جوانان، جوامع مذهبی، گروه های دینی و غیره می شوند. این گروه ها به نوبه خود گمراه‌کننده هستند اما مسئله غامض مرتبط به بازیگران غیر سنتی بی تردید، کردار «توده ها» ، «افکار عمومی» یا «جامعه فراگیر» است. گستردگی و ماهیت مبهم برداشتها از مفهوم فرهنگ منعکس کننده مسائل  و مشکلات عدیده در اجرایی کردن پژوهش برای پژوهشگرانی است که هم و غم خود را به تحلیل این مسائل معطوف کرده‌ااند (Liland, 1993,5).
می توان فرض کرد که «رویاها»، «دیدگاه‌ها»، «تعصبات» و «احساسات» جمعی خاص یک ملت را می توان تحلیل کرد (Iriye,1991,215) اما سوال این است چگونه می‌توان به نتیجه‌گیری منطقی رسید؟ در واقع برای چنین کاری، پژوهشگر نیازمند به کارگیری روشهای پیچیده روش‌شناختی است که در قبال کم و کیف این روشها نیز میان عالمان و پژوهشگران اتفاق نظر وجود ندارد (Liland,1992,5 ).
ثانیاً نمی توان از رابطه منابع غیر سنتی به بازیگران غیر سنتی گذشت. نشریات، موسیقی، هنر، روشهای ارتباطی جدید، شبکه‌های اجتماعی، فرهنگ‌ها، روابط تجاری، نمادهای فرهنگی، صادرات کالای فرهنگی، کتاب، شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی، گردشگری، مسابقات ورزشی، فرهنگ و اوقات فراغت و تاثیراتی که بازیگران اینچنینی بر مقوله فرهنگ می‌گذارد، به سادگی برای دانشجو یا پژوهشگر فرهنگ یا سیاست خارجی قابل ارزیابی و اندازه گیری نیست گرچه این منابع به نوبه خود ارزشمند به نظر می‌رسند.
سوم، اینکه حتی مطالعه منابع سنتی در صورتی که فرهنگ در پژوهش گنجانده شود، ممکن است باعث بروز مشکلاتی شود. به گفته «مایکل هانت» نظریه پرداز، توجه به فرهنگ مسئولیت پژوهشگر را در قبال انبوه متون و مسائل مرتبط با بافتهای متعدد اجتماعی را سنگین‌تر می سازد. (Hant, 1991,2001). شناسایی چارچوب فرهنگی و زیربناهای فرهنگی یک سیاست خارجی خاص، نیازمند رویکرد کاملاً متفاوتی به متونی است که در بازسازی امور روزانه صرف، مورد نیاز است. در واقع، به کارگیری رویکرد گفتمانی یا زبانشناختی نیازمند توجه به نمادها و معانی بینا متنی است.
واژگان به ظاهر مصطلح و پرکاربردی چون «پیشرفت» ،  «دمکراسی» ، «مدرنیته» ، «منابع ملی»، «خیر عامه» و غیره، دارای معانی مشابهی برای افراد مختلف در بافتهای متفاوت، در کشورهای مختلف نیستند چه برسد به نظام‌های فرهنگی متفاوت(Ninkovich,1989, 194-196). اما با این حال که رویکرد گفتمانی مشوق توجه بیشتر به پیام‌های مخفی یک متن است که قطعاً ضروری نیز به نظر می رسند، مشکلات روش شناختی یافتن آنها همچنان متاسفانه هنوز هم پابرجاست.
چهارمین مشکل روش شناختی این است که توجه به فرهنگ غالباً نیازمند رویکردی است که بسیاری از علوم دیگر را نیز در بر می‌گیرد. روشها و شیوه‌های غربی در حوزه هایی چون انسان شناسی، جامعه شناسی، مطالعات فولکوریک، تحلیل گفتمان و مطالعات رسانه ای به عینه می توانند سودمند بوده و غالباً پیش‌نیاز انجام تحقیقات در قبال فرهنگ و سیاست خارجی هستند (Rosenberg,1991).
رابطه بین فرهنگ و سیاست خارجی
مشکلات موجود در ارائه تعاریف و روش شناسی رابطه فرهنگ و سیاست خارجی اساسی هستند و البته این مشکلات برای معدود کسانیکه درگیر تحقیق درباره فرهنگ و سیاست خارجی هستند، بیشتر نمود دارد. پیش فرض مقاله حاضر این است که دلیل اینکه چرا فرهنگ و سیاست خارجی تحت توجهات دقیق و جزئی نگر قرار نگرفته است، این است که بسیاری از اندیشمندان و صاحبنظران بی تردید از وهله نخست وجود رابطه بین فرهنگ و سیاست خارجی را دشوار می بیند. احتمالاً عده‌ای این رابطه را در کل رد کرده اما بسیاری ادعا خواهند کرد که چنین رابطه‌ای دستکم به طور غیر مستقیم یا مبهم وجود دارد. به علاوه، برخی اینگونه موضعگیری خواهند کرد که روابط غیر مستقیم در قیاس با روابط مستقیم بین فرهنگ و سیاست خارجی، از اهمیت به نسبت کمتری برخوردار است (نظیر رابطه بین ملاحظات امنیتی/ نگرانی‌های اقتصادی و سیاست خارجی). این دیدگاه، که روابط غیر مستقیم بین سیاست خارجی و فرهنگ از اهمیت برخوردار نیست، از جنبه منطقی سخن درستی به نظر نمی رسد چرا که صرفاً می توان گفت رابطه غیرمستقیم را سخت‌تر می توان یافت نه آنکه اساساً چنین رابطه‌ای اهمیت کمتری دارد (Liland,1993.1).
آنچه که به عنوان یک قطعیت مشترک در میان اندیشمندان فرهنگ و سیاست خارجی وجود دارد این است که هر کس که به دنبال درک روابط بین دو کشور است، ضروری است که در تحلیل خود، جوامع دو کشور و البته تشکیلات سیاست خارجی دو کشور را نیز مد نظر قرار دهد. اینکه چگونه فرهنگ نقش بازیگر میانی در بین این بازیگران را ایفا می‌کند، می توانیم به شکل زیر نشان دهیم:

 

ویژگی‌های فرهنگی هر جامعه‌ای دارای اهمیت است(1) چرا که ویژگی‌های فرهنگی، چارچوب فرهنگی را شکل می دهند(2) که تشکیلات سیاست خارجی در آن فعالیت می کند. به عبارتی دیگر، «فرهنگ می‌تواند مبنای سیاست خارجی باشد».( Liland,1993,8).
فرهنگ در عین حال می تواند «بخشی از سیاست خارجی باشد»: ضابطه‌سازی و سازماندهی سیاست فرهنگی، مسئولیتی است که به تشکیلات سیاست خارجی واگذار می شود(3) در عین حال که دیپلماسی فرهنگی بین ملتها نیز اینچنین است(4). به علاوه، اجرا و آثار دیپلماسی فرهنگی در کشورهای خارجی(5) درونمایه‌های بسیار جالبی هستند.
در نهایت اینکه، تصریح این امر ضروری به نظر می رسد که فرهنگ می تواند «به نوبه خود به عنوان منبع سیاست خارجی» ایفای نقش کند: تبادلات فرهنگی بین ملتها(6) ممکن است باعث افزایش قدرت برخی کشورها شود، فرهنگ سیاسی ممکن است بر سیاستگذاران تاثیرگذار باشد(7) و این سیاستگذاران ممکن است به تبع آن «عاملان» کشورهای خارجی در جوامع خود باشند(8).

فرهنگ به عنوان مبنای سیاست خارجی
انگیزه عمومی برای مطالعه بنیان فرهنگی سیاست خارجی این احساس است که رویکرد سنتی بسیار سطحی‌نگر است. اگر یک فهم جامع از سیاست خارجی مطمح نظر است، آنگاه جامعه در نهایت می‌بایست مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد؛ به عبارتی چشم‌انداز گسترده‌تری مورد نیاز است(.( Hogan and Paterson, 1991,59 بر این اساس، بسیاری از مطالعاتی که برای بررسی بنیان فرهنگی سیاست خارجی صورت می گیرند، ممکن است گفته شوند که مبتنی بر رویکردی نظری هستند. این مطالعات عموما از سوی «مورخان قدرت» سنتی مورد استقبال قرار می گیرند در حالی که این افراد بر این احساسند که قدرت هنوز هم به عنوان عنصر هسته‌ای حفظ می شود. این مورخان به خود دلداری می دهند که  جنبه‌های فرهنگی صرفا به منظور دستیابی به برداشت و بینشی وسیع در قبال حوزه‌های مهمی که در سیاست خارجی می بایست مد نظر قرار گیرد، مورد مطالعه قرار می گیرند مثلا حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی. برخی اندیشمندان فرهنگ و سیاست خارجی بی تردید از جهاتی نسبت به اینکه از سوی تاریخ نویسان قدرت محدود شوند احساس ناخوشایندی دارند در حالی که آنها تاکید می‌کنند که بنیان فرهنگی، حوزه‌ای قابل توجیه در پژوهش محسوب می شوند. اگر اینچنین باشد بهتر است به متن موضوع مطلوب مورخان در انجام تحقیق درباره بنیان فرهنگی سیاست خارجی یعنی فرهنگ عمومی یک ملت پرداخته شود. وظیفه دستیابی به آثار فرهنگ یک ملت بس خطیر است حال هدف هر چه که باشد. این امر نیازمند دانش عمیق در قبال ارزشها، سنن، ساختارها، تنشها، ویژگی‌ها و استثنائاتی است که یک ملت را شکل می دهند. با این اوصاف می توان به طرح این پرسشها در این رابطه بسنده کرد: اهداف عملیاتی برای نخبگان، زیرگروه‌ها یا توده‌ها چه باید باشد؟ چه نوع خصوصیات فرهنگی با سنن، ذهنیتها و اشکال هنری مرتبط است؟ در هر حال این مسائل، عمومی هستند. در مقاله حاضر، فرهنگ عمومی یک ملت تنها به عنوان چارچوبی عمل می‌کند که طی آن مبانی فرهنگی سیاست خارجی، شناسایی می‌شوند. در واقع، توجه مقاله به عناصر فرهنگی محدود شده است که با سیاست خارجی مرتبط است آنگونکه که تشکیلات سیاست خارجی عمل می کند. سوالات مهم البته این است که کدام عناصر دارای موضوعیت هستند و به چه طریقی؟
برخی مورخان تفسیر جامعی را برای عناصر دارای موضوعیت بین فرهنگ و سیاست خارجی را برگزیده‌اند و بنابراین تاریخ کلان، نهادهای اصلی و خصوصیات فرهنگی اساسی یک ملت را مورد مطالعه قرار داده‌اند. به عبارتی دیگر برای آنان، کلیت یک فرهنگ به سیاست خارجی مرتبط است چرا که این دو را نمی توان از یکدیگر جدا دانست. هدف مستقیم این مورخان، شناسایی ریشه‌ها، انگاره‌های و اصول فکری، ویژگی‌های اساسی و منشاهای سیاست خارجی است.  کتاب «فرهنگ و سیاست» «مورل هرالد» و «لورنس کاپلان» و کتب «تجربه آمریکایی»، «ایدئولوژی و سیاست خارجی آمریکا» نوشته مایکل هانت، نمونه‌های خوبی از این دست مطالعات هستند.(Heald,S. Kaplan, 1977).
کتاب هرالد و کاپلان مجموعه‌ای از مقالاتی است که دربرگیرنده مفاهیم بسیاری هستند. مبلغان آمریکایی در چین، سیاستهای قومی در جنگ سرد، شرکتهای «سیرز» و «ربیباک» در آمریکای لاتین و شماری دیگر از بازیگران درکتاب گنجانده شده است که همگی یک هدف غایی را دنبال می کرده اند: افشای خصوصیات فرهنگی سیاست خارجی آمریکا. فصل پایانی کتاب رشته‌ای از موضوعات به هم مرتبط را مدون کرده که از سوی نویسندگان مهمترین خصوصیات فرهنگی سیاست خارجی آمریکا تلقی شده است نظیر ایدئالیسم، انگیزه‌های تبلیغی، تاکید بر فرصتها، فلسفه دولت محدود، گرایشهای انزواگرایانه، نژادپرستی و دیدگاه‌های ضدکمونیستی از جمله آنهایند. شاید مهمترین و شاخصترین ویژگی توصیف شده در کتاب که ایالات متحده آمریکا را از دیگر کشورهای جهان متمایز می سازد، ماهیت خصوصی سیاست خارجی این کشور است. نویسندگان کتاب مدعی هستند که تا اواسط قرن بیستم سیاست خارجی آمریکا عمدتا بیان کننده منافع خصوصی متعددی است و نه سیاست و خط مشی‌ای که با دقت و به طور حساب شده‌ای از سوی مقامات دولتی تهیه شده باشد(Heald and Kaplan, 1977 ). با توجه به این دیدگاه، شناخت جدی‌تر سیاست خارجی آمریکا بی‌تردید از طریق توجه ‌جدی‌تر به گروه‌های خصوصی دارای منافع بین‌المللی قابل تحقق خواهد بود به جای آنکه مطالعات بیشتری در آرشیوهای وزارت خارجه آمریکا صورت گیرد.
کتاب مایکل هانت تحت عنوان «ایدئولوژی و سیاست خارجی آمریکا» عنایت بیشتری به ایدئولوژی آمریکا دارد تا فرهنگ اما با توجه به اهداف عملی مقاله حاضر و در راستای تعریف فرهنگ که از سوی «آکیرا اریه»( Akira Jriye) ارائه شده، تمایز بین ایدئولوژی و فرهنگ حیاتی به نظر نمی رسد. «فرهنگ» در اینجا به عنوان برداشت گسترده‌ای مطمح نظر است که در عین حال شامل ایدئولوژی هم می شود .(Iriye, 1991, 215)
در دیدگاه هانت، سه ویژگی قابل توجه ایدئولوژی آمریکایی قابل عنایت ویژه است: دیدگاه‌‌های مرتبط با شکوه و عظمت ملی، گرایش به این دیدگاه که جهان را باید در سلسله‌مراتب نژادی دید و مخالفت شدید با انقلابها. به گفته هانت، هر سه این موارد که به تولد ملت(قرن 18) بازمی گردنند، دارای ریشه‌های عمیقی در جامعه آمریکا هستند و به وضوح در سیاست خارجی این کشور مشهود بوده اند. بیان اخیر در سراسر کتاب هانت به قوت خود باقی مانده است. به عنوان مثال، هانت یادآوری می‌کند که در جنگ سرد هنگامی که هژمونی آمریکا بدون چالش و رقیب بود، اعتماد به نفس عمومی در بالاترین سطح خود بوده است. به علاوه، هانت، مدعی است که سیاست توسعه در قبال جهان سوم، بیان دیدگاه‌های سلسله مراتب نژادی بوده و اینکه مهار اتحاد جماهیر شوروی بیان عملیاتی مخالفت با افکار انقلابی بوده است(Hunt, 1987, ch. 5.).
ممکن است کسی با تعمیم‌های هانت مخالفت کند اما هنوز هم پیشگام بودن ماهیت اثر وی را به رسمیت می شناسد.
نوع محدود‌تر مطالعات بر بازیگر سیاست خارجی یا یک گروه محدود از بازیگران متمرکز است. هدف این امر غالبا «مکان‌نگاری فرهنگی»( cultural topography) بر اساس مطالعات محیط فرهنگی بازیگران و در عین حال چشم انداز فرهنگی بازیگران است. فرض عمومی این است که نگرشهای فرهنگی تصمیم‌گیران و گرایشهای آنان از اهمیت حیاتی در فهم دیدگاه‌های آنان، ایستارها، تصمیمات و اقداماتشان در قبال همه جنبه‌های سیاست خارجی برخوردار است. مطالعاتی از این دست با امری سروکار دارد که «مفروضات فرهنگی» سیاست‌گذاران امور خارجی، «نگرشها» و «ارزشهای بنیادین» یا «احوال عمومی» نامیده می شود(Heald and Kaplan, 1977). این مطالعات از این منظر سنتی محسوب می شوند که آنها برای تبیین و فهم شماری محدودی از موضوعات، کنش‌ها و کنشگران تلاش می کنند با این حال از جهاتی هم غیر سنتی محسوب می شوند هنگامی که با ارجاع به محیط فرهنگی اقدام می‌کنند. بازیگران زیر ذره‌بین، ممکن است بسیار یا کم، موضوعات ممکن است حاشیه‌ای یا مهم باشند، سیاستها ممکن است عمومی یا خاص باشند با این حال وجه تمایز میان آنها این است که همگی آنها تببین کننده تصمیمات و اقدامات بازیگران با ارجاع به فرهنگ هستند. در واقع دو شاخه از مطالعه روابط بین‌الملل هم‌مرز با این امر، با عنایت به «انگاره‌ها و عوامل «اجتماعی-روانشناختی»، این واقعیت را به رسمیت شناخته است که به منظور دسته‌بندی انگاره‌ها سیاستگذاران خارجی و تجزیه و تحلیل  بنیان اجتماعی-روانشناختی، ارجاعات به فرهنگ ضروری به نظر می رسد((Liland, 1992,9. این در حالی است که معدود مطالعات تاریخی به طور مستقیم به ساخت مکان نگاری فرهنگی بازیگران پرداخته اند با این حال اکثر مطالعات سیاست خارجی سنتی شامل بخشها و پاراگرافهایی می شوند که به موجب آن به محیط فرهنگی قدرت تبیین اقدامات و ایستارهای خاص داده می شود. در عین حال، نویسندگان بیوگرافی‌های سیاسی واقعا بنیان فرهنگی را هنگامی بررسی می کنند که تلاش می کنند تا اقدامات بازیگری مهم را از طریق تجزیه و تحلیل کودکی، نفوذهای بیرونی، نقاط عطف در زندگی وی یا غیره، توضیح دهند. تصریح این نکته ضروری به نظر می رسد که شمار مطالعاتی که با نفوذهای فرهنگی داخلی یک منشا خارجی سروکار دارند بر بازیگران سیاست خارجی تاثیرگذار است((Liland, 1992.
آگاهانه یا ناآگاهانه، مطالعاتی که درباره رویکرد سیاست خارجی و فرهنگ صورت می گیرد چه محدود چه گسترده، غالبا بر این مبنا استوار است که سیاست بازتاب دهنده فرهنگ است: سیاست خارجی چگونه شکل می گیرد، دلایل موکد و زیربنایی و جوهره آن را می توان در فرهنگ یک ملت یافت. به عنوان مثال، هنگامی که هرالد و کاپلان ماهیت خصوصی سیاست خارجی آمریکا را در قرن 19 با گفتن این جمله که «تا میانه قرن بیستم، سیاست خارجی آمریکا محصول نهایی نفوذهای فرهنگی‌ای بود که جامعه آمریکایی را شکل داده است»، به رسمیت شناخته و بر آن تاکید کردند، این مفروض عاری از مشکلات نیست(Heald and Kaplan, 1977, p. 10.).
با عنایت به سیاست خارجی آمریکا بین دوجنگ جهانی اول می توان دریافت که که «انزواگرایی» که توصیف کننده خط مشی‌ بی تفاوتی و عدم تمایل برای دخیل شدن در امور خارج از مرزهای آمریکاست، به ایده غالب و قابل پذیرش عمومی بدل شده بود. با این حال، انزواگرایی قطعا شرح درستی از چگونگی فرهنگ آمریکایی و موضوعات مرتبط به جهان نه تنها نمی دهد بلکه «امیلی .اس روزنبرگ» و «فرانک ای. کاستیگلیولا» نشان داده اند که آمریکا در این دوره زمانی بشدت در امور جهانی درگیر بوده است.(. (Rosenberg, Costigliola, 1984 مناسبات با آمریکای لاتین، ‌اروپا و آسیا در سطحی بالا بوده و در رابطه با تجارت، روابط تجاری در بالاترین سطح بوده است. در واقع، دوره بین دوجنگ شاید دوره‌ای بوده که آمریکا به طور واقعی گرایشات بین‌المللی خود را بروز داده است. این فرهنگ آمریکاست نه سیاست خارجی آن. این امر به ما یادآوری می کند با وجود آنکه فرهنگ ممکن است مهم باشد، که مقاله حاضر دنبال نشان دادن این اهمیت است، نمی‌توان خط مستقیمی بین‌ فرهنگ و سیاست خارجی یک ملت ترسیم کرد. قدرت، جغرافیا، منافع اقتصادی و امنیت البته عواملی هستند که وزن سنگین و مستقلی برخوردارند. فرهنگ می‌تواند پیشینه، محتوا یا ویژگی‌های این عوامل را تقویت کند یا در تناقض با آنها باشد یا حتی به تبیین آنها کمک کند اما فرهنگ لزوما عامل اصلی در روندی محسوب نمی‌شود که به سیاست خارجی منجر می‌‌گردد(Liland, 1992,10). توجه به فرهنگ در ارتباط با سیاست خارجی زمانی مفید فایده خواهد بود که آن را مجالی برای توجه به توضیحات و بینات دانست به گونه‌ای که «اریه» در یکی از مقالاتش می نویسد که قدرت و فرهنگ را دو نظام متفاوتی می بیند که دارای اهمیت متقابلی هستند اما باید به طور مجزایی تجزیه و تحلیل شوند((lriye, 1979, 115-128. تشکیلات سیاست خارجی اساسأ به منافع امنیتی، منافع اقتصادی و منافع سیاسی در شکل دادن سیاست خارجی توجه می‌کند اما یک اندیشمند ممکن است از طریق مطالعه فرهنگ داخلی، مشروعیت یا محتوا و شکلی از سیاستهای خارجی متعدد را بیابد. حال این سوال مطرح می شود که آیا هر کشوری سیاست خارجی منحصر به فرد خود را دارد که در فرهنگ داخلی‌اش ریشه دارد یا خیر. اریه تمایلی برای ارائه جواب شفافی ندارد و مثالهایی از سیاستهای خارجی آمریکا ارائه می دهد به عنوان مثال آرمانگرایی ویلسونی و کورپوراتیسم دهه 1920(کورپوراتیسم به مفهوم ضرورت ایجاد هماهنگی میان طبقات مختلف جامعه و حضور هماهنگ آنها در صحنه اقتصاد و سیاست به کار رفته است) که می توان ردپای آن را در ویژگی‌های متمایز فرهنگ آمریکایی یافت اما در عین حال بخوبی آگاه است که فرهنگ و سیاست خارجی به طور متمایزی با هم متفاوتند( Liland,1993,11).

فرهنگ به عنوان بخشی از سیاست خارجی

ایده فرهنگ به عنوان بخشی از سیاست خارجی در میان مورخان سنتی دیپلماسی بحث برانگیز نیست چرا که «دیپلماسی فرهنگی» ریشه‌های عمیقی دارد و  براحتی می توان آن را در آرشیوهای وزارتهای امور خارجه کشورها یافت. با این حال، به رسمیت شناختن دیپلماسی فرهنگی این نیست که به اهمیت آن اذعان کرد.
 دیپلماسی فرهنگی به طور سنتی در سطح پایین در دپارتمانی قابل نادیده گرفته شدن در وزارت امور خارجه اجرایی می شود و از جنبه اهمیت با دفتر صدور روادید برابر دانسته می شود یا در نهایت ممکن است با تعداد آثار علمی که در این رابطه منتشر می شود، مورد قضاوت قرار گیرد( Liland,1993,14).
در واقع، دلایل توجیه‌کننده‌ای برای توجه محدود معطوف شده به دیپلماسی فرهنگی وجود دارد. در بسیاری از کشورها دیپلماسی فرهنگی نقشی بی اهمیت ایفا می کند و برای همه کشورها مسائل سیاسی، امنیتی و اقتصادی به مراتب اهمیت بیشتری به نسبت فرهنگ دارند. از این رو، حوزه‌های کم‌ اهمیت‌تری چون دیپلماسی فرهنگی در بستری مورد استفاده قرار می گیرد که دیگر حوزه‌ها دیگر دارای موضوعیت نیستند. رویکرد علمی به دیپلماسی فرهنگی را می توان «رویکرد تدریجی»( (incremental approachنیز خواند. به عبارتی، دیپلماسی فرهنگی مخلوق فعالیتهای فرهنگی - غالبا در شکلی از «برنامه‌ها»- است که هدفش کشورهای خارجی، اجرای این فعالیتها یا کمک به جامعه، تاسیس یا ایجاد هماهنگی میان فعالیتهای فرهنگی خصوصی است که دیگر کشورها را هدف قرار داده است. برنامه‌های گسترده‌ای با هزینه‌کرد میلیونها دلار برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطبان در دیگر کشورها از طریق توزیع کتاب، برگزاری هفته‌های فرهنگی، نمایشگاه کالاهای فرهنگی و غیره همگی بخشی از دیپلماسی فرهنگی محسوب می شود( Liland,1993,14).
 انگیزه در پس این اقدامات، آنگونه که مطلوب دیپلماسی فرهنگی باشد، اطلاع رسانی گسترده و تاثیرگذاری بر افکار و نکرشهای مخاطبان خارجی است. همانگونه که می‌توان انتظار داشت کسانی که در رابطه با دیپلماسی فرهنگی دست به تحقیق می زنند برای ارتقا و مطرح کردن آن تلاش کرده اند. شماری از پژوهشهایی که تاکید دارند که دیدگاه‌ها، خط مشی‌های اصلی یا مشروعیت سیاست خارجی را می توان به سادگی از برنامه‌های فرهنگی استتناج کرد به جای آنکه این امر را از بخشهایی از سیاست خارجی برگرفت، متقاعد کننده به نظر می‌رسند چرا که برنامه های فرهنگی به نسبت دیگر امور روزانه تجلی خود را از دست نمی دهند. استدلالی دیگر، دیدگاه مخالف دیدگاه بالا دارد و مدعی است که علم دیپلماسی فرهنگی به نوبه خود باعث پسرفت شده و به تاثیر روشنگر دیگر حوزه‌ها متکی است. با این حال، مهمترین استدلال قانع کننده این است که این واقعیت را می پذیرد که فرهنگ بیشتر و بهتر در ارتباط با کشورها در حال اهمیت یافتن است زیرا رسانه و وسایط ارتباط جمعی تقش بشدت فزاینده‌ای در جامعه جهانی ایفا می کنند. انسان شناسان، عالمان سیاست و جامعه شناسان به نوبه خود به این درک رسیدند که تحقیق درباره رسانه‌ها و ارتباطات را نباید تنها به رسانه‌شناسان و کارشناسان حوزه ارتباطات واگذار کرد؛ انقلاب ارتباطات در طول دهه‌های گذشته و تاثیراتی که بر جامعه گذاشته است بسیار بااهمیت‌ به نظر می رسد. مورخان دیپلماسی نیز باید این امر را در پیش بگیرند( Liland,1993,15).
ظاهرا اهمیت فزاینده دیپلماسی فرهنگی در روابط بین الملل ضرورت تحلیل تاریخی را صرفأ تسریع کرده است. این موضوع که برای فهم روایات کنونی باید به سراغ تاریخ رفت دستکم در میان مورخان، عقلانیتی بحث برانگیز است. دیپلماسی فرهنگی احتمالا نقشی را در روابط بین ملتها و مردم در تمامی اعصار ایفا کرده است اما در دوران مدرن به ویژه، روسها و فرانسوی‌ها به خاطر استفاده از فرهنگ به منظور اهداف سیاست خارجی خود شناخته شده هستند. دیپلماسی فرهنگی در قرن 18 فردی بود. بینش و خصوصیات حاکم، نگرشهای شخصی وی به فرهنگ بسیار با اهمیت بوده است. اعتقاد بر این است تشکیل سازمان موسوم به «اتحاد فرانسوی»(( Alliance Francaise در سال 1883 که وظیفه ترویج زبان فرانسوی در جهان را بر عهده داشته است، زادگاه دیپلماسی فرهنگی در شکل نهادینه شده آن است. البته بریتانیایی‌ها که به نوبه خود دیوانسالاری‌های استعماری خاص خود را برای ترویج روش اندیشیدن آنگلوساکسونی در سراسر جهان را داشتند ، شکل گیری «شورای بریتانیا» در سال 1934 را که مشابه نسخه فرانسوی آن بود، کاملا مفید دیدند که هدفش ترویج زبان و فرهنگ انگلیسی بود(Duignan, 1991, 420-429). در اوایل قرن بیستم، ژرمنها و ایتالیایی‌ها به دلیل ایجاد نهادهای بزرگ شناخته شده بودند که هدفشان گسترش فرهنگ آلمانی و القائات و دستورالعملهای حکومت فاشیستی در سراسر جهان بود. آمریکایی‌ها در مقایسه با همتاهای اروپایی‌خود عمدتا در قبال دیپلماسی فرهنگی بی تفاوت بودند و یک دستگاه اجرایی دولتی را تا با این هدف راه اندازی نکرده بودند تا اینکه در سال 1938 بخش «روابط فرهنگی» در وزارت امور خارجه تاسیس شد. در واقع این جنگ جهانی دوم بود که نگرش آمریکایی‌ها را به دیپلماسی فرهنگی تغییر داد( ( Liland,1993,15 .
 با عنایت به فرهنگ ایدئولوژیک جنگ، ایده‌ها به عنوان ابزارهای قدرتمندی مورد اذعان قرار گرفت و سرمایه‌گذاری قابل توجهی برای برنامه‌های فرهنگی و اطلاع‌رسانی سرازیر شد. در دوره جنگ سرد، از اهمیت ایده‌ها و افکار کاسته نشد و برعکس ساختار اجرایی دیپلماسی فرهنگی گسترش هم یافت. فرهنگ در نهایت بخش مهمی از سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد. سهم قابل توجه عنایت مورخان به فرهنگ دیپلماسی آمریکایی در دوره جنگ سرد به نزاعهای اجرایی داخلی، نظم و نسقی در سیاستگذاری‌ها داده است و به ایجاد و توسعه نهادها و برنامه منجر شده است.
 مطالعاتی چند، روابط دوجانبه بین آمریکا و شماری از کشورها-مصرحأ آلمان و ژاپن- را مورد بررسی قرار داده و به سطح اجتماعی و سطح سیاسی پرداخته است. ادبیات تاریخی عمومی درباره برنامه‌های فرهنگی آمریکا، محدود و اندک بوده است. با توجه به ابعاد بنیادین برنامه‌ها در دوره پس از جنگ جهانی دوم که به طور یکسانی متوجه دوستان و دشمنان بود، علاقه علمی به این موضوع به طور تعجب برانگیزی کم بود ( Liland,1993,17).
این امر را از جهاتی می توان با مشکلات عمومی مطالعات فراملی و جامع و نبود علاقه به فرهنگ توضیح داد اما به احتمال بسیار مشکلات عمومی بسیار در تحقیق آثار یک سیاست مشخص، مهمترین مانع بوده است. این امر در عین حال روشن کننده این موضوع است که چرا آلمان و ژاپن از این روند کلی مستثنی شده اند: به این دلیل که آنها به طور مستقیم از سوی آمریکا اشغال شده و به دانشمندان موقعیت منحصر به فردی را برای مطالعه، به کارگیری، توسعه و پیامدهای دیپلماسی فرهنگی آمریکایی را داد. از این منظر، ژاپن و آلمان «آزمایشهای تحت کنترل» در قبال آثار دیپلماسی فرهنگی بودند. آنها موارد خاصی بودند و بینش و تجاربی که از مطالعه ژاپن و آلمان به دست آمد قابل قیاس با دیگر کشورها که اشغال شده نبودند، نبود.
 در میان آثار تاریخی معدود درباره سیاست فرهنگی آمریکایی در دوره جنگ سرد، کتاب «فرانک ای. نینکوویچ» تحت عنوان «دیپلماسی ایدها، سیاست خارجی آمریکا و روابط فرهنگی، 1950-1938» از جهاتی با توجه به این دوره زمانی گمراه کننده به نظر می رسد چرا که این کتاب منشاءهای سیاست فرهنگی آمریکایی را در دهه‌ها قبل جستجو کرده پیش از اینکه نهادینه شود. بااین حال از آنجایی که این کتاب فرهنگ را بررسی می کند، قابل توجه است چرا که روابط فرهنگی را از منظر سیاست خارجی آمریکا بررسی می کند ((Ninkovich, 1981, 2-4.
رویکرد نینکوویچ در ارتباط با منابع و و روش شناسی کاملا سنتی به نظر می‌رسد اما توسعه مشروح سیاست و نهادها به ویژگی‌های فرهنگی کلان آمریکا در سراسر کتاب مرتبط است. در واقع بیشتر درونمایه‌هایی که از سوی نینکوویچ مطرح شده دارای چنان ماهیت عمومی‌ای است، به رغم آنکه جغرافیای آمریکایی دارد، که این درونمایه‌ها باید در هر سیاست فرهنگی هر ملتی لحاظ شوند. در این رابطه به طور مختصر به سه درونمایه مهم اشاره می شود: آیا روابط فرهنگی با دیگر کشورها باید حوزه اصلی باشد یا باید در قبال حوزه خصوصی که شاید مهمترین موضوع غالب در کتاب نینکوویچ است، در نظر گرفته شود. همانطور که از سوی هرالد و کاپلان تصریح شده، سیاست خارجی کلان آمریکا تا میانه قرن بیستم عمدتأ نتیجه منافع خصوصی بوده است. در حوزه فرهنگی، قطعا اینچنین است. یک سنت خصوصی، بشردوستانه و ایدئالیستی با تاکید بر آزادی و پیشرفت و نهادهایی که دست به روابط فرهنگی بین‌المللی می زدند، در آغاز قرن بیستم شکل گرفت که به این سنت پایبند بود. بنیادهای کارنگی(1910) و راکفلر(1913) نمونه های خوبی هستتند. البته نمی توان گفت که سیاستهای این مراکز  در تضاد با سیاست رسمی بوده است برعکس در هماهنگی کاملی با سیاست کلی آمریکا در قبال تجارت آزاد، «گشوده شدن درها» و عادی سازی روابط قرار داشتند.
در دهه 1930، در واکنش به نفوذ فرهنگی فزاینده آلمان و ایتالیا در آمریکای لاتین، «بخش امور فرهنگی» در وزارت امور خارجه آمریکا تشکیل شد. در همه این امور، عدم تمایل برای درگیر شدن در موضوعاتی که «واقعاً به حوزه خصوصی» مرتبط هستند، قابل توجه است. پرسنل جدیدی که اجرای امور فرهنگی در وزارت خارجه آمریکا را بر عهده داشتند، از میان سازمانهای خصوصی گزینش شده و بر جدایی بین «منافع ملی» و روابط فرهنگی تاکید می شد. اجازه داده نمی شد روابط فرهنگی «سیاست زده» شود. به علاوه، بخش اعظمی از دیپلماسی فرهنگ رسمی از طریق سازمانهای غیر دولتی اجرایی و مدیریت می شد. در واقع، مفهوم به اصطلاح «تهاجم فرهنگی» (Cultural offensive) از سوی دولت آمریکا، محدود و به دور از سازماندهی بوده است.
در طول جنگ، ضرورت کنترل سیاسی، دیپلماسی فرهنگی خصوصی یا نیمه خصوصی در دیگر کشورها را تحت تاثیر قرار داد. نهادهای جدید تاسیس شدند و کنترل سختی بر تمامی روابط سیاسی از جمله روابط فرهنگی اعمال شد. با این حال جنگ دوره اضطراری بود، تجربه جنگ جهانی اول این بود که کنترل سیاسی را به طور قابل توجهی مضمحل کرد. با این حال این بار اینگونه نشد. جنگ سرد و مهار اتحاد جماهیر شوروی ضروری می ساخت که حتی حوزه فرهنگی را نمی‌توان از سیاست رسمی هماهنگ شده مستثنی کرد. از این رو ضرورت یافتن یک سیاست فرهنگی عمومی در دوره صلح در اواخر دهه 1940 محقق شد (البته صاحبنظران در قبال اینکه دوره جنگ سرد را باید دوره صلح نامید یا دوره جنگ اختلاف نظر دارند). در هر حال، سنت خصوصی قدرتمند بود و صرفاً عدم تمایل باعث شد که دولت آمریکا برنامه‌های فرهنگی را اجرایی کند. همانطور که مشخص شده تمایل برای جلوگیری از سیاست زدگی فرهنگ تلاش بی‌ثمری بود. به عنوان مثال در مقایسه با بنیاد کارنگی، بنیاد فولبرایت (Fulbright Foundation) که در سال 1946 تاسیس شده بزودی به ابزار نتیجه گیری از سیاست خارجی بدل شد که حاصل آن مهار اتحاد جماهیر شوروی و تحکیم «جهان آزاد» بود(Ninkovich, 1981,167).
دومین درونمایه ای که از سوی نیکوویچ مورد بحث قرار گرفت این بود که آیا سیاست فرهنگی در امتداد خطوط ملی پیگیری شود یا در امتداد خطوط بین المللی. سنت قوی ایدئالیستی و بین الملل گرایی روزهای نخست سیاست فرهنگی آمریکایی بر این باور استوار بود که فهم فرهنگ بین المللی، پیش شرطی برای صلح و هارمونی جهانی بود. از این رو، فرهنگ نباید اجازه یابد تا به یک ابزار سیاسی در دستان سیاستمداران تبدیل شود که نگرانی اصلی آنها «منافع ملی» بوده است با این حال همانگونه که پیشتر دیدیم، در عصر جنگ سرد، آرمانگرایی رخت بربست و سیاست فرهنگی به سیاست دیگری برای آمریکا به منظور پیشبرد منافع خود در جهان تبدیل شد. با این حال، به دلیل سنت بین الملل گرایی قوی، نمی توان به طور مستقیم به این امر اذعان داشت که سیاست فرهنگی چه کاربردی برای دولت آمریکا داشته است که البته باید مورد بحث قرار گیرد. ( Liland,1993,18).
برخی از پژوهشگران اینگونه استدلال می‌کنند که فرهنگ و ارزشهای آمریکایی ماهیتی جهانی یافته است. از این رو ارتقای موثر آنان در خارج از آمریکا در راستای سنت بین‌الملل گرایانه تعبیر می‌شود. این استدلال بعدها با این حقیقت مورد تایید قرار گرفت که اکثر انرژی آمریکا در امور فرهنگی از طریق یونسکو و سازمان ملل به چالش کشیده شد. البته واقعیت این است که نینکوویچ تصریح می کند:  «سلطه آمریکا بر سازمان ملل و یونسکو، تبدیل این نهادهای بین المللی برای پذیرش سیاست آمریکایی را ممکن است ساخت» (Liland,1993,18) که کاملاً در تضاد با موضع آرمانگرایانه و بین المل‌گرایانه نخستین بوده است.
سومین درونمایه اصلی‌ای که در کتاب نینکوویچ مورد بررسی قرار گرفت، به دوگانه «اطلاعات» در برابر «پروپاگاندا» مرتبط است. بخش اعظم دیپلماسی فرهنگی به اطلاعات مرتبط است. فعالیتهای مرتبط به اطلاع رسانی در انواع مختلف هستند و اطلاع رسانی از طریق مجموعه‌ای از کانالها منتشر می شوند. مطبوعات، بیانه‌های مطبوعاتی، نمایشگاهها، رشته‌های آموزش زبان، پخش رادیو و تلویزیونی، حمایت نهادهای خصوصی و غیره. اطلاع رسانی ممکن است متوجه عامه مردم، بازیگران با نفوذ، رهبران و بخشهای مختلف نخبگان شود. به علاوه، اطلاعات را می‌توان ویترین و نمایشگاهی دانست که اهداف سیاسی آشکاری دارند یا می‌توانند ماهیت غیر سیاسی واقعی داشته باشند. خط بین اطلاعات ناب و تبلیغات، شکننده است و ترمیم چنین خطی، کار دشواری است. بنابراین ارزیابی سیاست جنگ سرد آمریکا در این رابطه به دیدگاه‌های بشدت متناقضی منجر شده است. با این حال صرفنظر از اینکه آمریکا به طور مسلطی «واقعیات آمریکا» را به خورد کشورهای دیگر داده است یا مسئول تبلیغات تهاجمی یا امپریالیسم فرهنگی است، واقعیت غیر قابل مناقشه این است که آمریکا بر صنعت اطلاع رسانی بین المللی سلطه داشته و هنوز هم دارد.
فرهنگ به عنوان منبع سیاست خارجی
سوالهای مربوط به اینکه «مبنای فرهنگی» سیاست خارجی و «دیپلماسی فرهنگی» به نسبت موضوعات سیاسی، امنیتی و اقتصادی با اهمیت‌تر است یا کم اهمیت‌تر، در میان عالمان فرهنگ و سیاست خارجی بارها تکرار شده است. در کل این سوالات بی‌ثمر است. یک هدف مطالعه بنیان فرهنگی ممکن است به منظور فهم نقاط قوت و ضعف، ویژگی‌ها یا مشکل هر چیزی باشد که بر این بنیان استوار شده است: «سیاست خارجی مناسب» - موضوعات سیاسی، امنیتی و اقتصادی. در این حالت، فرهنگ تابعی از سیاست خارجی محسوب می شود. از طرفی می توان استدلال کرد که عکس این موضوع نیز صادق است آنگونه که فرانک نینکوویچ مطرح کرده است: «گرچه روابط فرهنگی شکل کوچک دیپلماسی است در عین حال کل روند سیاست خارجی به نوبه خود تابعی از محرکهای فرهنگی بزرگتر است... سیاست خارجی یک ملت صرفاً بیان نیروهای فرهنگی قدرتمند فراتر از سلطه آن است.»(Ninkovich,1987,2)
در چنین استدلالی برتری از آن فرهنگ است اما از این مسئله آشکار نیز هست هنگامی که پای دیپلماسی فرهنگی به این نحو به میان می آید، نینکوویچ تظاهر نمی کند که فرهنگ بر دیگر اشکال دیپلماسی برتری دارد. برعکس وی با گفتن اینکه مطالعه دیپلماسی فرهنگی به طور امیدوارانه‌ای می تواند به روشن شدن موضوعات سیاسی، امنیتی و اقتصادی کمک کند، به رویکرد رو به رشد در مطالعه دیپلماسی فرهنگی آمریکا مشروعیت بخشیده است. به علاوه، اگر به فرهنگ به عنوان منبع غیر قابل تفکیک از سیاست خارجی بنگریم، می توان گفت که موضوعات فرهنگی از اهمیت برابری با منابع سیاسی، امنیتی و اقتصادی برخوردار است. آنچه که ممکن است دلیل متناقض برای این امر مطرح شود این است که از این رو فرهنگ در ارتباط با قدرت به عنوان سنگ بنای رویکردهای سنتی سیاسی امنیتی و اقتصادی، تحلیل می شود.
مطالعه روابط بین الملل و سیاست خارجی اصولاً بر قدرت متمرکز بوده است. در هر کتاب استاندارد روابط بین‌المللی، منابع قدرت که قرار است قدرت کشورها را تعیین کنند، به هم مرتبط هستند. اندازه، موقعیت جغرافیایی، جمعیت، ثروت، قدرت نظامی و غیره. مورخان روابط بین‌الملل و سیاست خارجی وظیفه خود را انجام داده‌اند و مطالعات تجربی دقیقی در قبال این منابع صورت داده اند. با این حال، نه عالمان علم سیاست و نه مورخان توجه لازم را به فرهنگ به عنوان منبع قدرت معطوف نکرده اند حتی با وجود آنکه فرهنگ به عنوان قدرت در فهرست کتب دانشگاهی وجود داشته است (Holsti,1988,144-197). مطالعاتی که بر فرهنگ به عنوان منشا قدرت متمرکز بوده اند، توانسته اند جنبه دیگری به منابع قدرت سنتی وارد کنند که می توان آن را رویکرد فرا ابعادی مطالعه و سیاست خارجی دانست(extra-dimensional). رویکرد فراابعادی از این گزاره نشات می گیرد که جوامع بر جوامع تاثیر می گذارند و نفوذ می کنند. فرهنگ یک ملت تاثیر کم و زیادی بر فرهنگ دیگر کشورها می گذارد. ما ممکن است این امر را در تبادل متقابل بین جوامع در تضاد با تبادل متقابل بین دولتها، تماسهای بین مردم با مردم در تضاد با تماسهای دولتها با دولتها یا به سادگی تماسهای«فرا سیاسی» در امتداد مرزها بنامیم.
تبادلات متقابل غیر سیاسی بین ملتها، به روشهای متعددی صورت می گیرد: تبادلات متقابل تجاری (حمل و نقل و غیره)، تبادلات متقابل فردی(گردشگران، مهاجران)، رسانه‌ها ( شبکه‌های اجتماعی، فیلم‌ها، کتاب‌ها، رادیو و تلویزیون)، اطلاعاتی که از طریق دوستان و بستگان منتقل می‌شوند و غیره. اهمیت هر یک از این کانالهای مختلف ممکن است طی زمان متفاوت باشد. به عنوان مثال، نقش تلویزیون و رسانه‌های اجتماعی طی دهه‌های گذشته افزایش یافته حال آنکه از نقش رادیو کاسته شده است. با این حال حقیقت غالب این است همانگونه که فناوری، وسایط ارتباطی سریع و ساده و ارزان را در اختیار نوع بشر می گذارد، تبادلات فرهنگی متقابل بین ملتها نیز به سرعت افزایش یافته است ( Liland,1993,20).
در جهان رسانه‌ای امروز، شبکه‌های بزرگ فراملی به عوامل مهمی تبدیل شده اند. به علاوه، تصور تحولی در این رابطه که چند کشور از طریق کنترل رسانه‌های مهم، به ویژه تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی، قدرت بسیاری را از آن خود سازند، تحقق‌پذیر است. از سوی دیگر، حجم بازیگران رسانه‌ای و پیچیدگی وضعیت رسانه‌ای، ممکن است استفاده از رسانه برای یک کشور به منظور پیشبرد منافعش را با دشواری‌هایی روبرو کند.
مسائل و سناریوها در قبال نقش رسانه بسیار هستند اما راهکارها محدودند. با این حال با اطمینان می‌توان گفت توسعه کانالهای ارتباطی، در فهم قدرت فرهنگ ضروری است (Schiller,1976). اینها متغیرهای بزرگی بین ملتها در ظرفیت و تمایلشان به منظور صدور فرهنگ و به طور برابری متغیرهایی در ظرفیت و تمایل آنها جهت پذیرش فرهنگ خارجی محسوب می شوند. به علاوه آثار فرهنگ خارجی به ساختار داخلی ملتهای پذیرنده، بستگی دارد. آمریکا در قلمروی صدور فرهنگ احتمالاً با نفوذترین کشور قرن حاضر محسوب می شود. تبادلات غیر سیاسی آمریکا با مابقی جهان در جامعه آکادمیک مورد توجه نسبتاً قابل توجهی قرار گرفته است. آثاری که در این رابطه منتشر شده به فرهنگ و توسعه اقتصادی پس از جنگ جهانی اول اختصاص یافته و نگاه توسعه طلبانه این کشور همواره مورد بحث دانشگاهیان بوده است. در اقصی نقاط جهان امروزه، تولیدات آمریکایی تقریباً قابل یافت است. سبک زندگی آمریکایی همواره به عنوان سبک زندگی ایده‌ال به تصویر کشیده شده و این کشور ابزارهای موثری چون هالیوود را برای تاثیرگذاران در اختیار دارد. در پیامد قابل توجه گسترش این فرهنگ توسعه ایدئولوژی مرسوم به «توسعه طلبی لیبرال» و به اصطلاح (Liberal – developmentalisim) و «آمریکایی شدگی» (Americanization) کشورهای مختلف است که این امر در اروپا کاملاً مشهود بود. همین صفات را می توان برای نقش آمریکا در اروپا به عنوان الگوی اروپا در تلاش برای بازسازی مدرن سازی این قاره پس از جنگ جهانی دوم یاد کرد که  «دویگان» و «گان» (Duigan and Gann,1991) شواهدی در قبال «آمریکایی شدگی» اروپا ارائه می‌دهند.
در واقع تماسهای مستمر و انتقال پیام‌ها بین ملتها به طور غیر قابل اجتنابی به این امر منجر خواهد شد که افراد به توسعه انگاره ها و تصویرها، نگرشها و احساسات درباره کشورهای دیگر بپردازند. غلط یا درست، مهم یا پیش پا افتاده، پیام‌ها درباره دیگر کشورها، خود را در اذهان دریافت‌کنندگان آن در قالب دانش‌ها، تعصبات، کلیشه و توهمات، متجلی خواهد ساخت. برخی از این تاثیرات و برداشتها، مصنوعی، دیگران پایدار و عمیق و بعضی نیز نقش کارکردی نمادین را برعهده می‌گیرند. مطالعات متعددی به انگاره‌های فراملی پرداخته‌اند و بسیاری از آنها به انگاره‌هایی پرداخته‌اند که آمریکا صادر می‌کند(,1992,22liland).
 انگاره‌هایی که آمریکا به ویژه پس از جنگ جهانی دوم به دنبال گسترش آنها بوده در قالب سه انگاره قابل بحث است:
آمریکا به عنوان سرزمین عجایب ثروتمند، آمریکا به عنوان کشور مدرن و آمریکا به عنوان سرزمین آزادی و دمکراسی. البته انگاره های منفی بسیاری نیز می توان برشمرد: آمریکا به عنوان کشوری که مشکلات مخفی بسیاری در قبال فقر و موضوعات نژادی دارد؛ کشوری که گردنکش و ناقض حقوق بین الملل و آمریکا به عنوان کشور امپریالیستی و سرمایه داری غارتگر. 
با وجود آنکه اثر مشترک و اجتماعی تبادل متقابل فرهنگی بین ملتها و مطالعه انگاره‌های متعدد فراملی، شگفت‌انگیز و جالب توجه به نظر می رسد، اما با توجه به اهداف پژوهش حاضر، این موضوعات هنگامی دارای موضوعیت می‌شوند که تبادل فرهنگی متقابل دارای اثری بر سیاست خارجی باشد و از این رو به طور خلاصه نقشی  را که شخصیت کارتونی «دانلد داک»( (Donald Duck، کوکاکولا و بازیگر سرشناسی چون «ریتا هی‌ورث(Rita Hayworth) ممکن است بر سیاست خارجی بگذارد و چگونه آنها بر افکار عموم دیگر کشورها تاثیر گذاشته‌اند، را مورد بررسی قرار دهیم.
«آریل دورفمن» و «آرماند متلهارت» کتاب سرگرم‌کننده‌ای تحت عنوان «چگونه می توان دانلد داک را فهمید: ایدئولوژی امپریالیستی در کمدی دیسنی» نوشته اند که در آن آنها استدلال می کنند که دانلد داک و دیگر شخصیتهای دیسنی، در حال تضعیف رژیم سالوادور آلنده رییس جمهوری شیلی در اوایل دهه 1970 بودندDorfmann, Mattelhart , 1978)). حقیر نشان دادن کلیشه‌های مورد نظر جهان سوم به طور عام و تلاشی که دانلد داک برای به تصویر کشاندن مردم لاتین به عنوان تنبل، لوس و ننر که زمینه انقلابها را دارند به طور خاص، آنچنان از سوی دولت آلنده اهانت آمیز بود که رژیم النده به سانسور این اردک مشهور دستور داد.
«استعمارگرایی کوکاکولا» تصوری است از سوی بسیاری از کارشناسان برای توصیف اثر محصولات آمریکایی و سبک زندگی آن بر اتباع دیگر کشورها استفاده شده است. «اروین ام. وال» در کتابی تحت عنوان «آمریکا و شکل‌گیری فرانسه پس از جنگ 1954-1945،  از طریق نقل مذاکره‌ای که در سال 1950 بین معاون حزب کمونیست در مجلس ملی فرانسه و وزیر بهداشت روی داد، به تببین این مفهوم می پردازد که:
معاون: آقای وزیر! مردم در خیابانهای پاریس در حال خریدن نوشیدنی‌ای به نام کولا کولا هستند...
وزیر: بله! خبر دارم...
معاون: اینکه شما این موضوع را  می دانید و دست روی دست می گذارید، جای تعجب دارد.
وزیر: خب، من مجوز قانونی برای اقدام در اختیار ندارم.
معاون: این موضوع نه تنها موضوع اقتصادی یا حتی مربوط به سلامتی محسوب می شود بلکه به نوبه خود موضوعی سیاسی است. یکی باید باید کاری کند. به دلایل سیاسی، شما دارید باعث می شوید که مردم فرانسه با این نوشیدنی مسموم شوند.»( Wall. 1991. p. 123.).
«نیلس یوهان رود» نویسنده سوسیال دمکرات نروژی با ارزیابی آنچه که «دکترین مرلین مونرو» خوانده می شد،

سیاست خارجی، فرهنگ